خواستم تند تند و هر روز بیام بنویسم، چشم زدن منو!!!
از اون هفته که رفتیم حنابندون پرستو و خیلی خوش گذشت دیگه دقیق یادم نیست که چه اتفاقاتی افتاد.. فقط شنبه قبل از عید قربان عروسی پرستو بود که خیلی خوش گذشت. شب هم بعد از اینکه عروس و داماد رو گذاشتیم خونه شون با احمد و پریا اومدیم خونه چایی و میوه خوردیم و قول دادیم به هم که به زودی یه مسافرت با هم بریم.. بگید ایشالله!
فرداش هم که عید قربان بود و من از صبح رفتیم خونه مادرشوهر ولی بقیه دیر اومدن و منم تا ظهر تنها نشسته بودم. بعدشم ساعت 4 رفتم جشن نامزدی داداش زن داییم. شب هم رفتم مغازه و با علی برگشتم خونه مادرشوهر، که بازم دیدم کسی نیست و من و علی فقط هستیم. خواهرشوهرا رفته بودن بیرون بعد از اینکه برگشتن گفتن عه میخواستیم به تو بگیم باهامون بیایاااااا. گفتم آره جون عمه تون :|
دیگه بیکار بودم تا چهارشنبه که چهلم شوهرعمه ام بود. ظهر بابا اومد و من برای اولین بار آبگوشت درست کردم چه آبگوشتی. ناهارو خوردیم و رفتیم مسجد. شب هم بابا رفت خونه عموم تا قرار بله برون بذارن برای دختر عموم.
پنج شنبه هم صبح بابا رفت جلفا و تا برگرده عصر شده بود. منم موندم خونه تا عصر و از خونه مادرشوهر فرار کردم :دی بابا اومد لباساشو عوض کرد و منو گذاشت مغازه چون علی دست تنها بود. خودشم رفت خونه عموم برای بله برون. ما هم که شام خونه مادرشوهر بودیم.
جمعه صبح علی رفت جلسه ساختمون. راستی یادم رفت بگم دوشنبه هفته پیش یه دعوای اساسی با همسایه طبقه 4 داشتیم!! تو این چند وقته همه اش رو پشت بوم لباس پهن می کردن و قدم رو می رفتن بالای سر من. همه اش یا در پشت بوم رو می کوبیدن یا صدای پاشون میومد. همه هم صداشون در اومده بود که اینجا تک واحدیه و شما نباید بیای دم در ما از آسانسور پیاده شی بری پشت بوم. خوب آدم زهله اش می ترکه!!! خلاصه اونم که کلاً نمی فهمید چی میگیم!! قرار شد جمعه جلسه باشه و در نهایت در پشت بوم قفل شد تا مثل دهات پشت بوممون پر لباس و ملافه نباشه!
بابا صبح جمعه برگشت تهران و من و علی هم ظهر ناهار گرفتیم رفتیم باغ کمک پدرشوهر و مادرشوهر سیب بچینیم. من اول دوست نداشتم برم ولی بعد که یه دونه سیب چیدم دیگه بیخیال نمی شدم! حیف که سبدمون تموم شد وگرنه کل سیبارو یه روزه می چیدم :)) خیلی حس خوبی داشت میوه چیدن. چند تا هم گل چیدم آوردم گذاشتم تو گلدون تا از عطر و منظره اش هم لذت ببرم :)
امروز هم میریم عکاسی که هم عکسای اسپرتشون رو ببینم و بالاخره آماده شم برای گرفتن عکسای اسپرت عروسیمون!! هم اینکه عکس تکی و پرسنلی بگیریم برای ثبت نام ل*ا*ت*ا*ر*ی و ترک وطن به سوی دیار کفر!! انشالله که خداوند یاریمان کند!
اینم عکس گل های خوشگل باغ
عکس سیب چیدنم نتونستم بگیرم، آخه گوشیم تو ماشین بود :(
+راستی یه روز می خوام خاطرات عروسیمو تعریف کنم.. اگه وقت و حوصله کنم :)
انقدر دوس دارم میوه چیدنووو :( حس خوبی داره . تو مسیری که هر روز صب میرم یه جنگله ! :دی کارگرا در حال میوه چیدنن انقدر دوس دارممم :|
گلا چه خوشگلن :)
عکس آبگوشت کو؟! :/
جنگل o.O
تو ام برم بچین.. مرخصی ساعتی بگیر!!
چشاتون خوشگل می بینه :دی
نشد عکس بگیرم :((
دلم کسی را میخواهد...
کسی که از جنس خودم باشد...
دلش شیشه ای ... گونه هایش بارانی...
دستانش کمی سرد...
نگاهش ستاره باران باشد...
دلم یک ساده دل میخواهد...
بیاید...با هم برویم...
نمیخواهم فرهاد باشد... کوه بتراشد...
میخواهم انسان باشد...
نمیخواهم مجنون شود... سر به بیایان بگذارد...
میخواهم گاهی دردم را درمان باشد....
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...
غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده...
قلبش در دستش باشد...
چشمانش پر از باران باشد...
کلبه کوچک را دوست دارم
اگر این کلبه در قلب او باشد...