متولد آخرین روز بهار

دفتر یادداشت مجازی من...

متولد آخرین روز بهار

دفتر یادداشت مجازی من...

39. منِ سردرگم

من هر روز با دیدن تاریخ و دیدن اسم مرداد شوکه میشم.


اصلاً نه میتونم باور کنم که تقریباً چیزی از تابستون نمونده و نه میتونم باور کنم که هنوز شروع به نگارش و منظم کردن مطالب پروژه ام نکردم. حتی جرات ندارم که با استادم در تماس باشم که ببینم شرایط پروژه و زمان تحویلش کی هست!!


از امروز تازه شروع کردم به خوندن مقاله و کتاب به زبان انگلیسی و دلشوره ی افتضاحی گرفتم برای وقت تنگم. شاید 3 هفته!!


و ماتم گرفتم برای گزارش کار کارآموزی که روی هم تلنبار شده و من نمیدونم از کجا باید مرتبشون کنم و به کجا برسم و به چه مواردی اشاره کنم!


اما جالبه که برای وبلاگ نوشتن وقت دارم!!


وقتم بیخودی داره هدر میره و من هر روز خسته از کارآموزی برمیگردم خونه و تا خودم رو پیدا میکنم شب شده و من به جز یه کم وَر رفتن با لپ تاپ کار دیگه ای نکردم :|


خیلی دوست دارم یه نفر، یه فرشته پیدا شه و بیاد بگه از فلان جا شروع کن، امروز این کارو بکن و فردا اون کارو بکن. خیالم رو راحت کنه که هنوز خیلی ها پروژه شون از من عقب تره (مگه عقب تر از اینم داریم؟!). و خیلی دوست دارم که اطرافیانم یه ماه منو به حالِ خودم رها کنن. نه توقع دیدار داشته باشن، نه توقع مهمونی. غذاها خودشون آماده شن و من با یه عالمه ورق A4 و کتاب مرجع بشینم پای پروژه. از فایل PDF بیزارم و نمیتونم بشینم یه کتاب زبان اصلی رو توی لپ تاپ بخونم..


خدایا معجزه تو نشونم بده. من نیاز به فرشته ی سیندرلا دارم. همین الـــــــــــــــآن :(

نظرات 1 + ارسال نظر
ELi جمعه 14 شهریور 1393 ساعت 15:44 http://khuneyemajazieli.blogsky.com/

بیا بنویس دیگه

باشه.. مشکلم اینه که باید به زور از رو تقویم اتفاقات رو یادم بندازم!! منم که تنبل

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد