من هر روز با دیدن تاریخ و دیدن اسم مرداد شوکه میشم.
اصلاً نه میتونم باور کنم که تقریباً چیزی از تابستون نمونده و نه میتونم باور کنم که هنوز شروع به نگارش و منظم کردن مطالب پروژه ام نکردم. حتی جرات ندارم که با استادم در تماس باشم که ببینم شرایط پروژه و زمان تحویلش کی هست!!
از امروز تازه شروع کردم به خوندن مقاله و کتاب به زبان انگلیسی و دلشوره ی افتضاحی گرفتم برای وقت تنگم. شاید 3 هفته!!
و ماتم گرفتم برای گزارش کار کارآموزی که روی هم تلنبار شده و من نمیدونم از کجا باید مرتبشون کنم و به کجا برسم و به چه مواردی اشاره کنم!
اما جالبه که برای وبلاگ نوشتن وقت دارم!!
وقتم بیخودی داره هدر میره و من هر روز خسته از کارآموزی برمیگردم خونه و تا خودم رو پیدا میکنم شب شده و من به جز یه کم وَر رفتن با لپ تاپ کار دیگه ای نکردم :|
خیلی دوست دارم یه نفر، یه فرشته پیدا شه و بیاد بگه از فلان جا شروع کن، امروز این کارو بکن و فردا اون کارو بکن. خیالم رو راحت کنه که هنوز خیلی ها پروژه شون از من عقب تره (مگه عقب تر از اینم داریم؟!). و خیلی دوست دارم که اطرافیانم یه ماه منو به حالِ خودم رها کنن. نه توقع دیدار داشته باشن، نه توقع مهمونی. غذاها خودشون آماده شن و من با یه عالمه ورق A4 و کتاب مرجع بشینم پای پروژه. از فایل PDF بیزارم و نمیتونم بشینم یه کتاب زبان اصلی رو توی لپ تاپ بخونم..
خدایا معجزه تو نشونم بده. من نیاز به فرشته ی سیندرلا دارم. همین الـــــــــــــــآن :(
بیا بنویس دیگه
باشه.. مشکلم اینه که باید به زور از رو تقویم اتفاقات رو یادم بندازم!! منم که تنبل